اجلاس نماز

 
منو
 
تصاویر منتخب
kabe.jpg
 
check web page
website monitoring service
 
امتياز جستجوگرها
Msn bot last visit powered by MyPagerank.Net
Yahoo bot last visit powered by MyPagerank.Net

Powered by  MyPagerank.Net

 
اتصال به خبرخوان
 

صاحب امتیاز

مدیریت دارالقرآن و امور نماز

معاونت آموزش و تبليغ

سازمان عقیدتی سیاسی

وزارت دفاع و پشتیبانی

نیروهای مسلح

جمهوری اسلامی ایران

 

شماره تماس

22959093 - 021

نشانی

This email address is being protected from spam bots, you need Javascript enabled to view it

 

انتشار مطالب این پایگاه با ذکر منبع بلامانع است

 
 
 
 
حدیث روز

 

 
آموزش تصویری نماز

 
آموزش احکام . . .

 

 
سایت های نماز

 

 
جستجوی پایگاه
 
گالري تصاوير

 
محبوبترین ها
 
جدیدترین مطالب
 
 
صفحه اصلی arrow دانستنی  
چاپ ارسال به دوست


 

آتش جنگ شعله ور بود ده ها هزار دشمن شامي در صفوف فشرده چون موج دريا متلاطم ، قهرمان اسلام حيدر كرّار در مقابل آنها چون شير خشمناك به هر طرف حمله مي كرد و دشمن مانند گلّه روباهي كه از جلو شير بگريزند تار و مار مي شدند خورشيد در وسط آسمان مي درخشيد و شاهد شجاعتها و رشادتهاي اميرالمؤمنين علي عليه السلام و سربازان اسلام بود.

ابن عبّاس مي گويد مي گويد در اين گيرو دار مي ديديم گاهگاهي علي عليه السلام به آسمان نگاه مي كند و خورشيد را زير نظر دارد:

عرضه داشتم يا اميرالمؤمنين نگران چه اي؟ چرا به آسمان نگاه مي كني ؟!

قال اَنْظُر اِلي الزّوال حتَي نُصَلّي!

فرمود: نگاه مي كنم ببينم كي وقت زوال ظهر مي شود تا نماز بخوانيم

عرض كردم: آيا در اين ميان جنگ و با اين سيل دشمن حالا وقت نماز خواندن است؟!

فرمود: ابن عباس، براي چه مي جنگيم ؟ يعني جنگ ما براي چيست؟! سپس فرمود: اِنَّما نُقاتِلُهَم عَلَي الصَّواةِ ، يعني با اين دشمنان مي جنگيم تا نماز پايدار بماند.

آنگاه ابن عباس اضافه كرد كه علي عليه السلام در جنگ صفين نماز شبش حتي در ليه الهرير(كه شب بسيار خطرناكي بود) ترك نشد(مآخذ: بحار ج83ص23)

 

 
چاپ ارسال به دوست

 

آورده اند كه روزي زن صالحه‌اي به مجلس و اعظي رفت و آن واعظ مي گفت هر مومن و هر مومنه‌اي كه در اول وقت نماز كند و كارهاي دنيانركده بنماز مشغول شود حقتعالي به نور خود دل او را روشن گرداند و مهمات دنيا و آخرت او را بسازد و او را از شرّ نگاه دارد آن زن چون حديت را بشنيد هميشه در اول وقت نماز مي گزارد روزي تنور تافته تا نان بپزد بانك اذان شنيد و كودكي داشت بگريستن انم و خمير ترش گرديده بود چنانكه از كنار ظرف بيرون آمده آن زن با خود گفت مرا سه كار ضروري پيش آمده هيچ به از آن نيست كه همه را بگذارم و اول نماز را بجاي آورم كه رضاي خدا در آنست پس بنماز ايستاد .

شيطان كه آنحال را بديد فرياد برآورد ياران او حاضر شده دور او را گرفته و گفتند اي مهربان ترا چه واقع شده آن ملعون گفت مرا دردسر گرفته از كردار اين زن كه سجده مي‌كند گفتند اي مهمتر چون بنماز ايستاد كودك او را در ميان تنور انداز پس آن ملعون كودك او را در تنور انداخت او در ميان تنور آواز كشيد و آواز بگوش مادر رسيد غم در دلش پيچيد خواست كه نماز را قطع كند باز در دل گفت روي از خدا گردانيدن از وسوسه شيطان است با خاطر جمع نماز را تمام كرده برخاست و بسر تنور رفت و ديد بقدرت حقتعالي كودك در ميان آتش بازي مي كند پس سجده شكر بجاي آورده او را از ميان آتش به سلامت بيرون آورد و پستان به دهنش نهاد و بعد به پختن نان مشغول شد(منبع كليات جامع التمثيل صفحه 222).

اينچنين است با خدا معامله كردن ، اگر يقين انسان به خدا زياد باشد صددرصد در تمام شئون زندگي مثل اين نماز خواندن خواهد بود. و خداوند بندگانش را ياري مي كند همانطوري كه حضرت ابراهيم (عليه السلام) را در آتش نمرود نگهداشت .

 

 
چاپ ارسال به دوست

 

 

جناب حاج شيخ محمد تقي بهلول براي اين جانب رجايي خراساني نقل كرد كه: در اوان طفوليت به اتفاق مادرم به گناباد مي‌رفتيم آن زمان ماشين نبود يا خيلي كم بود سوار بردرشكه بوديم وقت نماز رسيد مادرم به درشكه چي گفت وقت نماز است نگهدار درشكه چي اعتنايي نكرد و گفت توي اين بيابان كجا وقت نماز است.

ولي مادرم اصرار مي كرد تا به آب انباري رسيديم مادرم گفت بايد نگهداري والا من پياده مي‌شوم.

درشكه چي گفت : پياده شو من اينجا توقف نمي كنم سرانجام مارا پياده كرد و رفت!

من و مادرم در بيابان تنها مانديم مادرم نمازش را بدون دغدغه و اضطراب خواند و مشغول تعقيبات شد من كه كودك بودم خيلي نگران و ناراحت بودم و گريه مي كردم مادرم مرا تسلي مي داد و مي گفت نگران نباشد خدا با ماست كم كم داشت دير مي‌شد مي ترسيديم شب شود و ما در بيابان بمانيم در اين هنگام ديديم درشگه‌اي از دور مي آيد وقتي به ما رسيد ايستاده معلوم شد فرماندار گناباد است .

من و مادرم را سوار درشگه كرد و چون نامحرم بود فرماندار پهلوي درشگه چي نشست و ما را با عزت و احترام به گناباد رسانيد!

در نتيجه چون مادرم به نماز اهميت داد خدا هم ياري كرد و ما را به مقصد رسانيد. (ماخذ: بهلول واعظ معروفي است كه در زمان رضاخان در مسجد گوهرشاد مشهد مردم را عليه بي حجابي شورانيد)

 

 
چاپ ارسال به دوست

 

 

آنها مي گفتند پيغمبر (ص) از دنيا رفت و مسلمين را بي سرپرست گذاشت با نقشه هاي حساب شده درسقيفه جمع شدند و ابي بكر را بر تخت خلافت نشاندند و بسياري از مردم را با تهديد و ضرب و شتم اجباراً وادار به بيعت كردند ، فدك را گرفته و مخالفان را قلع و قمع كردند ولي باز هم وجود علي (ع) براي حكومتشان سنگيني مي كرد از او چشم مي زدند و خيال و خواب راحتي نداشتند!

درصدد برآمدند تا كار او را هم يك سره كنند!!

شب در خانه ابي بكر جمع شدند و به تبادل نظر پرداختند، و پس از بحث و بررسي براي پياده كردن نقشه شومشان مسجد و نماز را انتخاب كردند.

بدين ترتيب كه علي (ع) هميشه نماز را در اول وقت و در مسجد مي خواند وقت نماز كه رسيد خالدبن وليد در صف نماز پهلوي علي(ع) بنشيند و تا ابي بكر سلام آخر نماز را گفت خالد به علي(ع) حمله كند و او را به قتل برساند!!

خالد مردي آدم كش و شرير بود اين مرد در تاريخ زندگي خود از آنچه مردان دنيا به يادگار مي گذراند جز جنگها و قتلهاي فجيع يادگار ديگر از خود نگذاشت .

خالدبن وليد از عواطف و احساسات بشريّت مطلقاً تهي بود فقط مرد رزم بود در آن روزگار كه بت مي پرستيد آلت دست ابوسفيان بود فقط انتظار داشت ويرا به قتل و غارت فرمان بدهد او هم فرمانش را اطاعت كند.

در غزوه احد هم بر سواران لشگر قريش فرمان مي داد ووقتي هم كه مسلمان شد باز هم چشمش شمشيرش را نگاه مي كرد.

از فضايل و علومي كه اصحاب رسول الله بهره‌ور بودند اين مرد حرفي نياموخته بود علماي حديث از اصحاب پيغمبر عموماً حديث‌ها روايت كرده‌اند نه تنها مردان بلكه زناني هم كه شرف صحبت پيغمبر را ادراك كرده بودند از پيغمبر اخبار و احاديث فراگرفتند و به ديگران سپردند ولي اين خالدبن وليد حتي يك حديث هم از رسول اكرم روايت نكرده و هيچ كس از اين مرد سخني در معارف و فقه نشنيده بود.

خالدبن وليد كه لقب سيف الله به خود داده بود جز(سيف ) خود هيچ كس و هيچ چيز را نمي‌شناخت خالدبن وليد با خشنودي و رضا و رغبت قبول كرد كه علي(ع) را بكشد.

ابوالحسن ، وصّي رسول الله ، داماد رسول الله ، پدر فرزندان رسول الله را بي جرم و گناه در مسجد رسول الله به خاك و خون بغلطاند.

چرا؟ براي اينكه ابوبكر چنين خواسته و حكومت قريش چنين اقتضا كرده است.

اسماء بنت عميس ،‌مادر محمّدبن ابي بكر كه ابتدا همسر جعفربن ابي طالب بود از اين توطئه آگاه شد و سخت دست و پا گم كرد.

يا رب ! اين قوم مي خواهند علي را بكشند. آن كس كه مأمور اين كار شده آدم كوچكي نيست. خالدبن وليد است. يك لحظه هم از انجام اين فرمان سرپيچي نخواهد كرد واز هيچ جنايتي هم ابا نخواهد داشت . بايد علي (عليه السلام) را از اين توطئه آگاه ساخت واي به چه ترتيب اگر اولياي امور سر در بياورند كه همسر خليفه اسرار كميته را فاش مي كند قضيّه صورت بسيار بدي به خود خواهد گرفت.

بنابراين از دستش بر نمي آيد كه شخصاً به ديدار اميرالمومنين رود يا جريان را به وي پيغام دهد. و در عين حال نمي توانست بنشيند و تماشا كند كه خالدبن وليد علي را با شمشير از پاي در بياورد.

اسماء كنيز خود را به خلوت خواست و گفت :

همين حالا برمي‌خيزي و به خانه دختر رسول الله (ص) مي روي.

ـ براي چه خانم ؟ آيا پيامي داريد كه به فاطمه زهر (ع) برسانم. ـ نه با فاطمه زهرا كاري ندارم. با شوهرش كار دارم . علي بن ابي طالب (ع) شوهر فاطمه زهرا(س) ، مي شناسيش.

ـ آري خانم ! چطور من ابوالحسن علي(ع) را نمي شناسم؟

اسماء اندكي مكث كرد و آنوقت گفت :

-  گوش كن ، من در قرائت يك آيت مقدس از قرآن كريم دچار ترديد شده‌ام. چون نمي‌دانم قرائت من درست است يا نه علي(ع) حافظ قرآن و قاري و نگهبان قرآن است . او قرائت قرآن را از رسول اكرم آموخته و مي خواهم از زبان او اين آيه را بشنوم و از ترديد و تشويش در بيايم.

كنيز با جنب و جوش مشتاقانه‌اي گفت : اطاعت مي كنم خانم.

حالا بگوييد ببينم آن آيت شريف كدام آيه است.

اسماء سرش را جلوتر آورد گفت : درست گوش بگير. آنقدر تكرارش كن تابتواني در‌ آنجا بازبگويي.

برو بدر خانه عصمت و طهارت و در بكوب وعلي (ع) را بخواه وقتي از اتاق بدرآمد بي آنكه سخني بگويي اين آيت كريم راتلاوت كن (وَجاءَ رَجُلٌ مَنْ اَقْصَي المْدينَةِ يَسْعي قالَ يا مُوسي اِنَّ اَلمَلَأ يَأتَمِروُنَ بِكَ لِيَقْتلوكَ فَاخرُج اِنّي لَكَ مِنَ‌النّاصِحينَ). (ماخذ: قصص آيه 20)

مردي از دورترين گوشه شهر دوان وان آمد و گفت اي موسي ملت باهم مشورت مي‌كنند كه تو را بكشند شهررا ترك كن ، من خير تورا مي خواهم.

دخترك گفت : خوب آن وقت چكار كنم؟

خودش مي داند چگونه قرائت اين آيه را اصلاح كند.

كنيزك چند بار اين آيه را تكرار كرد و به راه افتاد . تا چشمش بر ايوان خانه اميرالمومنين افتاد و گفت خانم اسماء قرائت اين آيه را از شما مي پرسد.

و بعد اين آيه را تلاوت كرد . اميرالمومنين كه بي درنگ معني اين پيام مرموز رادريافته بود لبخندي زد و فرمود : اِنَّ الله يَحوُلُ بَيني وَ بَيْنَهُم.(خدا ميان من و دشمنان من حايل خواهد بود)

-         چه يا ابالحسن ؟ چه فرموديد ؟ به خانم بگويم اِنَّ الله يَحوُلُ بَيني وَ بَيْنَهُم .

- آري همين را بگوييد.

سحرگاه مثل هميشه لباسش را پوشيد و به سمت مسجد به راه افتاد.

بايد دانست كه اميرالمومنين (ع) پس از رحلت رسول اكرم (ص) جز به خاطر نماز از خانه‌اش بدر نمي آيد. قسم خورده بود تا قرآن را جمع آوري نكنم جز براي نماز ردا بدوش نگيرم و پا از خانه بيرون نگذارم .

اميرالمومنين (ع) در صف اول جماعت به نمازايستاد.

« اين نكته را هم بايد بياد داشت كه اقتدا در نماز جمات دليل اعتراف به خلافت امام جماعت نيست زيرا در صدر مذهب اسلام هر چند نفر كه دور هم جمع بودند به هنگام نماز يك نفر را جلو مي انداختند و به وي اقتدا مي كردند. علي(ع) به نماز ايستاد و خالدبن وليد هم پهلوي وي به نماز پرداخت.

همين كه ابوبكر به قرائت فاتحه الكتاب پرداخت از تصميمي كه شب گذشته گرفته بود پشيمان شد. چه نقشه شومي كشيديم .

خالدبن وليد در پايان اين نماز ناگهاني با شمشير به علي(عليه السلام) حمله خواهد آورد.

و چون علي (ع) مطلقاً بي خبر و بي انتظار است در برابر اين حمله خودش را خواهد باخت. و از پاي در خواهد آمد اين حادثه مسجد را آشفته خواهد ساخت.

بني هاشم ‌،بني عبدالمطلب ، احياناً بني اميّه قبايل انصار و مهاجران ناراضي از حكومت فرصت بسيار مناسبي به چنگ خواهد آورد تا ما بخواهيم خودمان را آماده دفاع سازيم بر سرما حمله‌ور خواهند شد. و اگر به احتمال ضعيفي از چنين فتنه عظيمي جانمان را بدر ببريم مسلماً خلافت را نمي توانيم بدر ببريم.

خدا ابوعبيده را لعنت كند. اين تخم لق را او در دهن ما شكسته و عنوان ترور را از دهان منحوس او درآمده است بي آنكه بداند چه طرح خطرناكي را مي ريزد، گفت علي را بايد كشت. و ما احمق ها هم بي آنكه روي اين پيشنهاد فكر كنيم قبولش كرديم. ابوبكر دارد نماز مي خواند. زبانش حمد و قل هوالله مي خواند ولي دلش مثل سير و سركه مي جوشد.

حواسش سخت پريشان است.

ركعت اول نماز به پايان رسيد ابوبكر براي ركعت دوم برخاست و اين ركعت را هم به ركوع رسانيد.

خدايا چه خواهد شد. بد وقتي به اين فكر افتادم . فرصت از دست؛ و كار از كار گذشته است. نماز رابه بهانه يك عارضه مزاجي قطع كنم و دست خالد را بگيرم و از مسجد ببرم يا با حركت سر، با حركت دست اشاره‌اش كنم كه دست نگاه بدارد و به علي (عليه السلام) تعرّضي نكند.

اما اين خالد چنان درفكر خودش غرق است كه حركت دست و سر كسي را نمي تواند ببيند. تازه اگر ببيند چه استنباطي از اين لال بازي خواهد كرد.

ابوبكر سر از سجده دوم هم برداشت . حالا دارد تشهد مي خواند به سلام رسيد گفت : السّلام علينا و علي عبادالله الصالحين .

و بعد خاموش شد زيرا بيش از يك كلمه ديگر نمانده بود. اگر آخرين سلام را بدهد. خالدبن وليد كارش را خواهد كرد. به ناچار خاموش ماند اين خاموشي از حدود يك دقيقه و دو دقيقه تجاوز كرد به طوري كه مردم خيال كردند خليفه به يك عارضه ناگهاني دچار شده كه زبانش بند آمده و گرنه مي ديدند كه زنده است.

خاموشي ابوبكر تا حدي طول كشيد كه نماز را خراب كرد. بالاخره پيش از اينكه آخرين سلام را ادا كند به حرف آمد و براينكه روشن‌تر حرف بزند گفت يا اَباسُليمان لاَتَفْعَل ما اَمَرتُكَ وَاِنْ فَعْلتَ قَتَلتُكَ.

-  يا اباسفيان ! فرمان مرا انجام مده و اگر آنچه دستورت داده‌ام انجام بدهي ترا خواهم كشت!!

پس از اين جمله گفت : السّلام عليكم و رحمه الله و بركاته.

و نماز را تمام كرد.

وقتي نماز تمام شد اميرالمومنين به سمت پهلو برگشت و گفت : - ابوبكر چه دستوري به تو داده بود؟!

خالد چون دريافته بود كه علي مرتضي(ع) درجريان قضيه است خونسردانه گفت :

-         دستور داده بود كه وقتي نماز به پايان رسيد با اين شمشير ترا بكشم.

ولي ديديد كه از عقيده‌اش برگشت.

-         خوب ، اگر از عقيده خود بر نمي گشت ؟

مسلماً ترا كشته بودم.

عليّ مرتضي (ع) با يك جنبش بي امان بند شمشير خالد را گرفت خالد كه خود را قهرمان قريش مي شمرد به تلاش افتاد كه تلافي كند ديد از دستش برنمي آيد. تلاش كرد كه از دست علي در برود، ديد اين اهم مقدورش نيست.

علي با پنجه‌اي كه گويي از پولاد ساخته شده بود بند شمشير خالد را بگردنش پيچيد و به يك تكان روي فرش مسجد دراز كرد. نفس خالد به شماره افتاده بود. نفس نفس مي زد و چون راه گلويش تقريباً بسته شده بود نمي توانست ناله و استغاثه كند. رنگ چهره اش كبود شده بود چشمانش داشت از كاسه سرش در مي آمد . مردم فرياد و فغان مي كردند . همه التماس مي‌كردند كه يا اباالحسن دست از جان خالد بردار ولي علي به التماس كسي گوش نمي داد. فقط خالد را زيردست و پايش مي مالاند خليفه مات و مبهوت ميان محرابش ايستاده و از ترس پاك لال شده بود.

بالاخره عمر آمد و گفت يا علي . بحَقَّ مَنْ في القَبراِلاّ اَنْ عَفوَتَ عَن اَبي . سُليمان عمرعلي(ع) را به حق كسي كه در قبر خوابيده قسم داد. عمر مي دانست اين قسم پيش علي خيلي ارزش دارد. تا اسم قبرپيغمبر(ص) به گوش علي رسيد دست از خالد كشيد ولي مردك مدتي بود كه از هوش رفته بود.

پيكر بي حسّ و حال خالدبن وليد را هم چون لاشه‌اي بدوش كشيدند و از در مسجد بدر بردند.

غوغا آرام گرفته بود . وحشت و هراسي آميخته با سكوت برفضاي مسجد سنگيني مي كرد علي(ع) ايستاده بود و مردم هم ايستاده بوند . ابوبكر سر به زيرافكنده بود . عمر(پيرو سياست خشونت ) در پي وسيله‌اي مي گشت تا سياستش را به كار ببرد ولي بهانه كجا بود.

علي(ع) چند لحظه مردم را در اين سكوت وحشت انگيز نگاه داشت تا كمي اعصابش آرام گرفت وبعد به جاي آنكه از ابوبكر مؤاخذه كند رويش را به طرف عمر برگردانيد.

علي مي توانست كه اگر با ابوبكر حرف بزند ، بيدرنگ گريه را سر خواهد داد.

وسياست رقّت قلب را به صحنه خواهد آورد و آنوقت مطابق مقرّرات عمر به (هارت و پورت) خواهد پرداخت بنابراين ترجيح داد كه با عمر حرف بزند و پيش از (هارت و پورت) كه مي خواهد به راه بيندازد به اصطلاح نكش را بچيند.

رويش را به طرف عمر برگردانيد و فرمود:

«پسر صحاك حبشيّه‌! با تو هستم مي فهمي . افسوس كه پيمان من با خدا و پيامبر خدا شكست پذير نيست وگرنه خيلي زودتر از امروز در مي يافتي كه من ضعيف نيستم. خيلي زود مي فهميديد كه ضعيف و زبوني و ذلّت و بدبختي از آن شماست.»

و بعد بي آنكه سخن بيشتري بگويد يا به انتظار جواب بايستد. بي آنكه ابوبكر را هدف شماتت قرار بدهد و مثل هميشه اشكش را در بياورد راهش را كشيد و مسجد را ترك گفت.

البته اين ماجرا به آساني ها خاموش نشد. در همان روز عباس بن بعدالمطلب و زبيربن عوام و گروهي از اصحاب و عموم بني هاشم شمشيرها را ازغلاف كشيدند كه به مسجد حمله كنند ولي باز هم علي(ع) پيش اين نهضت را گرفت و نگذاشت كار به جاهاي خطرناك بكشد.(منبع: نقل و اقتباس از كتاب معصوم سوم ص140).

السّلامُ عَليكَ يا وَلِيَّ اللهِ، اَنْتَ اوَّلُ مَظلومٍ وَ اوَّلُ مَن غُصِبَ حَقُّهُ ، صَبَرْتَ وَ اَحتَسَبتَ حَتّي اَتيكَ اليقين .(منبع : قسمتي از زيارت پنجم اميرالمومنين)

سلام بر تو اي ولي خدا، تو اول مظلومي و اول كسي كه حقت غصب شد، صبر كردي و آنقدر خودداري كردي تا اينكه به شهادت رسيدي !!

 
چاپ ارسال به دوست

 

يكي از صحابه رسول خدا(ص) مردي است به نام سعدكه، هر پنج وقت نماز به مسجد مي‌آمد و نمازهاي يوميّه خود را پشت سر پيغمبر اكرم(ص) با جماعت به جا مي آورد و اهتمام زيادي به نماز اول وقت داشت.

امر مرد تنگدستي بود كه گاهگاهي به رسول الله از فقر و تنگدستي شكايت مي‌كرد و از آن حضرت مي‌خواست كه برايش دعا كند تا خداوند او را ثروتمند نمايد.

رسول خدا(ص) مي فرمود: اي سعد بقدري كه بتواني در دنيا زندگي كني ودين خود را نگهداري بهتراست از ثروتي كه دين خود را از دست بدهي !

ولي او همچنان براي ثروتمند شدن اصرار مي ورزيد.

تا اينكه روزي جبرئيل نازل شد و دو درهم به آن حضرت داد و عرض كرد:

يا رسول الله اين مبلغ را به سعد بدهيد و به فرمائيد كه تجارت كند! رسول خدا(ص) بعد از نماز جماعت او را طلبيد و فرمود:

اي سعد: حاضري تجارت كندي عرض كرد يا رسول الله تجارت بدون سرمايه ممكن نيست. دو درهم را به او لطف كردند او شروع كرد به تجارت كردن، كم كم سرمايه او زيادتر شده. هرچه مي خريد دو برابر مي فروخت كارش به جايي رسيده بود كه يك دكان درب مسجد گرفته اموالي فراوان جمع نمود و مشغول معاملات كلّي گرديد. گاهي كه بلال اذان مي گفت و مردم را براي اداء فريضه الهي دعوت مي كرد و رسول خدا(ص) به مسجد مي‌آمدند. سعد را مي‌ديدند كه همچنان مشغول كار است و به نماز حاضر نشده حضرت نماز را خوانده برمي‌گشتند و مي‌فرمودند: اي سعد دنيا تو را زياد مشغول كرده. عرض مي‌كرد : يا رسول الله چه كنم كه نه شريك دارم و نه شاگرد . جنسي فروختم به نسيه كه بايد پولش را بگيرم و متاعي خريدم از ديگري كه بايد وي بيايد و پولش را بستاند.

به اين ترتيب اگر به نماز مسجد حاضر شوم تاثير فراواني در كارم پيدا شده ضرر كلّي متوجّهم خواهد شد.

پيامبر اسلام (ص) از اين حالت سعد بسيار متاثر شدند . ساعتي گذشت . جبرئيل نازل شد، عرض كرد يا رسول الله خداي تعالي به غم دل شم مطلع شده به جهت غفلت سعد از عبادت و شما كدام حال وي را دوست دارد؟ حالت سابق وي يا حالت امروز را ؟

فرمود : حال گذشته او كه به نماز حاضر شده و به ياد خدا بوده و از نظر من با ارزشترين اوقاتش بود.

عرض كرد: آن مبلغي را كه به او داديد پس بگيريد!

هنگام ظهر شد ، پيامبر اكرم براي نماز به مسجد آمدند.

سعد را ديدند كه مشغول كاسبي است و دقيقه‌اي از معاملات غفلت نمي كند حضرت فرمود: سعد حال وضع درآمدت خوب شده اگر ممكن است آن دو درهم را به ما پس بده ، عرض كرد يا رسول الله اجازه دهيد پنجاه درهم تقديم كنم. فرمودند: نه همان دو درهم ما را بس است.

دو درهم را به حضور پيغمبر خدا تقديم نموده حضرت از مقابل دكان او گذشتند روزگار وضع زندگاني او چنان عوض كرد كه هرچه به هزار درهم مي خريد به پانصد درهم، مي فروخت به طوريكه با گذشت زمان به مدت كوتاهي دچار پريشاني و تنگدستي شد! مجدّداً سعد رو به مسجد آورد و در اول وقت در نماز جماعت پشت سر پيغمبراكرم (ص) حاضر مي شد و نمازهاي خود را به جاي مي‌آورد، رسول خدا(ص) و نمازگزاران از اينكه سعد را دوباره درجمع خود مشاهده كردند خشنود شده خدا را شكر كردند.(منبع : داستانها و حكايتهاي نماز ص165 با تغييرات ).

اي كاش اغنياء و ثروتمندان، در مساجد و مجالس و نمازها شركت مي كردند و شكر نعمت پروردگار را به جا مي آوردند.

 

 
چاپ ارسال به دوست

 

سه نفر در سفري باهم رفيق شدند يكي از آنها مسلمان و دو نفر ديگر يكي يهودي و ديگري نصراني بود در منزلي ظرف حلوايي براي آنها هديه آورند، چون حلوا براي سه نفر كفايت نمي‌كرد. قرار گذاشتند شب را بخوابند هركدام خواب بهتري ديد دو نفر ديگرسهم حلواي خود را به او هديه بدهند و حلوارا تنها او بخورد لذا شب را هر سه خوابيدند.

شخصي مسلمان چون عادت به نماز اول وقت داشت اول طلوع صبح بيدار شد و نمازش را خواند ديد خيلي گرسنه است با خود گفت من سهميه حلواي خود را مي خورم لذا شروع بخوردن حلوا نمود و هر چند خواست دست بكشد بس حلوا به كام او شيرين بود ممكن نشد تا اينكه تمام حلوا را خورد و خوابيد پس از چند ساعت كه همه بيار شدند يهودي گفت من ديشب، خاب خوبي ديدم گفتند چه خوابي ديدي ؟

گفت خواب ديدم حضرت موسي(ع) براي مناجات به كوه طور مي‌رود من خواهش كردم تا مرا هم همراه خويش برد از اول شب تا حال در كوه طور مشغول شنيدن سخنان پروردگار بودم كه با موسي بن عمران(ع) داشت مرد نصراني گفت من هم خواب ديدم كه حضرت عيسي (ع) مي خواد به آسمان چهارم برود از او التماس كردم كه مرا به همراه خويش ببرد آن جناب پذيرفت و مراه همراه خود برد و تاكنون در آسمان چهارم با حضرت عيسي (ع) مشغول گردش بودم چه عجائبي ديدم كه زبان از توصيف آن عاجز است !!

مرد مسلمان گفت : خوابهاي شما حقيقت دارد! زيرا من براي نماز صبح كه برخاستم شما را دررختخواب خويش نديدم و چون مي دانستم شما از كوه طور و آسمان چهارم بزودي بر نمي‌گرديد لذا حلوا را خوردم كه ضايع نشود!!

برخيزيد ظرف حلوا را بشوئيد زيرا در سفره هركسي به قدر توان خود بايد خدمت كند من به تنهايي سهم حلواي شما دو نفر را خوردم شما دو نفر هم سهم كاسه مرا بشوئيد كه در حق يكديگر ظلم نكرده باشيم !!(ماخذ : كتاب يكصد و ده حكايت ).

 

 
چاپ ارسال به دوست

 

پيغمبر خدا(ص) و جمعي از اصحاب نشسته بودند كه ناگهان زني صيحه زنان ديوانه وار وارد شد عرض كرد يا رسول الله سخني محرمانه دارم اطرافيان بروند با شما كار دارم.

اصحاب رفتند آن زن گريه كرد گفت يا رسول الله ، گناه كردم گناهم خيلي بزرگ است!!

رسول خدا(ص) فرمود : رحمت خدا از آن بزرگتر است

گناه هرچه بزرگ باشد نبايد از رحمت خدا نااميد شد. هرچه گناه بزرگ و طولاني باشداگر توبه كند و تلاتم دروني پيدا كند گناهش آمرزيده مي شود در اسلام بن بست نيست پيغمبر اكرم(ص) فرمودند گناهت چيست؟ عرض كرد يا رسول الله زنا كردم آبستن شدم بچه به دنيا آمد او را در خمره سركه خفه كردم بعد هم سركه هاي نجس را به مردم فروختم . گناه خيلي بزرگ است پيغمبر خيلي متأثر شد خيلي ناراحت شد حكمش را فرمود.

امامقصود اينجاست‌حضرت فرمود: اي‌خانم مي‌خواهي به توبگويم چرادراين چاه افتاده اي ؟ يعني بعضي اوقات چرا آدم توي چاه مي افتد كه ديگر نمي شود از اين چاه بيرون بيايد. و اگر دنيا دست به دست هم بدهند و بخواهند او را نجات دهند نمي شود.

فرمود مي خواهي به تو بگويم چرا درون اين چاه افتادي؟

خيال مي كنم نماز نمي خواني چون نماز نمي‌خواني رابطه‌ات باخدا قطع است‌دست‌عنايت خدا روي سرت نيست از اين جهت در اين چاه پر فلاكت افتادي اِنَّي ظَنَنْتُ اَنَّكِ تَركَتِ صَلواةَ اَلعَصْر.

اين روايت به ما چه مي گويد:

اين روايت هم جنيه منفي دارد هم جنبه مثبت ، اما جنبه منفي آن به ما مي گويد كه اگر يك زن يا مردي به نماز اهميت ندهد در چاه مي افتد بدبخت مي شود سك وقت كاري مي كند كه آبروي پنجاه ساله اش را آبروي خانواده اش را بكلي از بين مي برد اين جنبه منفي اش آدم بي نماز آدمي كه به نماز اهميت ندهد به گفته اين عبارت كارش مشكل است آخرتش بماند كارش مشكل است مشكل.

جنبه مثبت هم دارد اين روايت به ما مي گويداگر كسي به نماز اهميت بدهد نماز نيروي خارجي براي عقل و روحش و براي آن بُعد معنويش مي فرستد و بُعد معنويش غلبه پيدا مي كند مي تواند آن بُعد ماديش را زمين بزند و قرآن هم همين را مي گويد:

وَ اسْتَعينوُا بِاالصَّرِ وَ الصَّلواةِ

كمك بجوئيد در چه چيزي براي چه؟ بعني درون تو جنگ است نظامي مي خواهد از برون بايد نظامي و اسلحه اش بفرستي اسلحه برونيش اهميت دادن به واجبات است مخصوصاً نماز.

در سوره ماعون دقّت كنيد مي فرمايد:

فَوَيْلَ لِلمُصلَّينَ اَلَّذينَ هُم عَنْ صَلواتِهِم ساهُونَ

واي بر كسي كه در نمازش سهل انگاري كند نه اينكه نماز نخواند نماز مي خواند اما سهل انگار است يعني نماز اول وقت نمي خواند.

از امام صادق عليه السلام پرسيدند كه سهل انگاري در نماز يعني چه؟ فرمودندك معنايش اين است كه كار دنيا را بر آخرتش مقدّم بدارد اول نهار يا شام مي خورد بعد نماز مي خواند نماز برايش سنگيني است قرآن مي فرمايد: وَاِنَّها لَكَبيرةٌ اِلاّ عَلَي الخاشِعين. ( بقره 45)

بعضي اوقات ما حاضريم يك ساعت ، دو ساعت سرپا بايستيم با هم حرف بزنيم هيچ چيزمان نشود، خيلي هم با نشاط هستيم.

امّا همين ما كه دو ساعت سرپا ايستاده ايم و با هم حرف زده ايم ولي موقع نماز كوبيده و خسته ايم، حال نماز نداريم، نمازي كه اگر خيلي عالي بخوانيم بيشتر از يك ربع طول نمي كشد و مي خواهيم در پنج دقيقه تمام كنيم.

لذا از اول شب تا ساعت دوازده مي نشينيد هيچ چيزش نيست اما وقتي به نماز مي رسد مي خواهد در پنج دقيقه تمامش كند چرا؟

قرآن مي فرمايد واي بر چنين نمازگزاران نمازگزاري كه نماز برايش اهميت و ارزشي ندارد هر چيزي را ارزش قائل است ولي نماز را سرسري مي گيرد و بي اعتنايي مي كند.( كتاب جهاد با نفس جلد1 ص73 با مختصر تغيير).

 

 

 
چاپ ارسال به دوست

 

خواجه منصور وزير سلطان طغري مردي بود دانا و لايق و با شخصيت و خداپرست و درستكار ، او در انجام وظايف ديني مراقب كامل داشت معمولاً همه روزه پس از انجام نماز صبح مدتي روي مي نشست و دعاها و ذكرهايي مي خواند پس از آنكه آفتاب طلوع مي كرد جامه وزارت مي پوشيد و به دربار مي رفت.

روزي سلطان طغري وزير را قبل از طلوع آفتاب احضار كرد مأمورين به منزل وي رفتند و او را در حال خواندن دعا ديدند امر پادشاه را ابلاغ كردند ولي وزير به گفته آنان توجهي نكرد و همچنان به خواندن دعاها ادامه داد.

مأمورين بي اعتنايي او را بهانه كرده و به عرض رسانيدند كه وزير نسيت به اوامر پادشاه احترام نكرده و با اين سخن سلطان طغري را يه سختي خشمگين كردند، وزير پس از فراغت سوار شد و به دربار آمد ، به محض ورود، شاه با تندي به وي گفت: چرا دير آمدي ؟

وزير در كمال قوت نفس و آرامش خاطر عرض كرد:

اي پادشاه من ينده خداوندم و چاكر سلطان طغري ، تا از يندگي خدا فارغ نشوم نمي توانم به وظائف چاكري پادشاه قيام نمايم!

گفتار محكم پر از حقيقت وزير، شاه را سخت تحت تاثير قرار داد و ديده اش را اشك آلود كرد و به وزير آفرين گفت و سفارش كرد همواره به اين روش ادامه بده و بندگي خدا را بر چاكري ما مقدّم بدار تا از بركت آن امور كشور همواره بر نظم صحيح استوار بماند(منبع: داستانهاي نماز ص 48)

 
چاپ ارسال به دوست

 

 

عبدالرّحمن ابن غنمه گفت : براي عيادت فرزند معاذ براو وارد شديم.

بر بالين فرزندش نشسته بود آن جوان در حال احتضار بود، ما نتوانستيم خود داري كنيم اشكمان جاري شد و صداي ما بگريه بلند گرديد معاذ با خشونت از گريه ما را بازداشت.

گفت : ساكت باشيد به خدا سوگند خودش مي داند صبر بر اين پيش آمد محبوتر است نزد من از تمام جنگهائيكه در خدمت پيغمبر(ص) نموده ام.

من شنيدم از پيغمبر (ص) فرمود هركس فرزندي داشته باشد مورد علاقه و مهر او، آن فرزند فوت شود اگر صبر كند در مصيبتش و ناراحت نشود خداوند فوت شده را به مكاني بهتر از محلّ اولي مي برد.

در مقابل اين پيش آمد مصيب زده را مورد رحمت و مغفرت و رضوان خود قرار مي دهد. مختصر زماني گذشت صداي مؤذّن بلند شد در همين هنگام جوان از دنيا رفت . ما براي انجام نماز حركت كرديم.

وقتي كه برگشتيم ديديم او را غسل داده و كفن نموده مردم جنازه اش را برده‌اند خود را به آنها رسانديم . به معاذ گفتم خداوند ترا رحمت كند چرا صبرنكردي تا ما به جنازه پسر برادرمان حاضر شويم.

گفت : به ما دستور داده‌اند فوت شدگان را تاخير نياندازيم.

هر ساعت از شبانه روز كه از دنيا رفتند آنگاه داخل در قبر شد و فرزندش را دفن نمود.

موقعيكه خواست خارج شود دستش را گرفتم تا از قبر بيرونش آورم امتناع ورزيد گفت: اين امتناع من نه از جهت اينستكه پرقوه و نيرومندم بلكه دوست ندارم شخص ناداني خيال كند دست مرا براي ضعف و سستي كه از مصيبت فرزند بر من وارد شده گرفته‌اي.

به منزل خود برگشت روغن استعمال كرد و چشمش را سرمه كشيد لباس خود را عوض كرد در آن روز بيشتر تبّسم مي كرد بهمان نيّتي كه داشت .

گفت : «انالله و انّا اِلَيْهِ راجِعون»

در راه خدا عوض آنچه فوت شود هست هر مصيبتي در آن راه آسانست جبران فوت شده در نزد اوست. (پند تاريخ جلد 2ص171)

 

 
چاپ ارسال به دوست

 

 

نقل شده كه روزي سلمان بخانة حضرت زهرا (ع) آمد ديد كه آنحضرت نشسته نزد آسيابي و جو از براي فرزندان خود آسياب مي كند و دست مباركش مجروح گرديده و پينه كرده و خون بر چوب آسيا روان شده و حضرت امام حسين(ع) در گوشه خانه از گرسنگي گريه و اضطراب مي كند.

سلمان عرض كرد: اي دختر رسول خدا (ص) چرا دستهاي شما از آسياب مجروح شده و پينه كرده است؟ اين فضّه كنيز شما حاضر است چرا اين خدمت را به او واگذار نمي كني و خود را به زحمت مي اندازي ؟ فرمود: حضرت رسول خدا(ص) مرا وصيت كرده است كه خدمت خانه بك روز با فضّه باشد و يك روز با من! ديروز نوبت فضّه بود . سلمان عرض كرد: من بنده آزاد كرده شمايم بفرمائيد كه حضرت حسين(ع) را خاموش كنم يا آسياب را بگردانم؟

حضرت فرمود كه من حسين را بهتر مي توانم تسكين بدهم تو آسياب را بگردان ، چون سلمان مقداري جو آرد كرد و دستاس نمود (در اين هنگام وقت نماز رسيد و صداي اذان بلند شد)

همينكه سلمان صداي اذان را شنيد آماده نماز شد و براي نماز به مسجدرفت پس از اداي نماز آنچه ديده بود براي حضرت اميرالمؤمنين (ع) نقل كرد آنحضرت از شنيدن اين قضّيه گريان شد و بخانه برگشت ولي چيزي نگذشت كه اميرالمؤمنين (ع) با تبّسم به مسجد آمد رسول خدا(ص) از سبب خنده و تبّسم آنحضرت پرسيدند؟ اميرالمؤمنين (ع) گفت:

چون به خانه برگشتم فاطمه (ع) را ديدم كه برپشت خوابيده بود و فرزندم حسين(ع) در روي سينه اش بخواب رفته و آسياب بدون آنكه دستي پيدا باشد برخود مي گرديد!

رسول خدا (ص) تبّسم كرده فرمود: يا علي مگر نمي داني كه خدا را فرشتگاني است كه در روي زمين مي گردند و به محمّد و آل محمّد(ص) تا روز قيامت خدمت مي كنند.(منبع : ترجمه بيت الاحزان ص38).

 

)

 
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 بعد > پایان >>

صفحه 61 - 70 از 90