|
آنها مي گفتند پيغمبر (ص) از دنيا رفت و مسلمين را بي سرپرست گذاشت با نقشه هاي حساب شده درسقيفه جمع شدند و ابي بكر را بر تخت خلافت نشاندند و بسياري از مردم را با تهديد و ضرب و شتم اجباراً وادار به بيعت كردند ، فدك را گرفته و مخالفان را قلع و قمع كردند ولي باز هم وجود علي (ع) براي حكومتشان سنگيني مي كرد از او چشم مي زدند و خيال و خواب راحتي نداشتند!
درصدد برآمدند تا كار او را هم يك سره كنند!!
شب در خانه ابي بكر جمع شدند و به تبادل نظر پرداختند، و پس از بحث و بررسي براي پياده كردن نقشه شومشان مسجد و نماز را انتخاب كردند.
بدين ترتيب كه علي (ع) هميشه نماز را در اول وقت و در مسجد مي خواند وقت نماز كه رسيد خالدبن وليد در صف نماز پهلوي علي(ع) بنشيند و تا ابي بكر سلام آخر نماز را گفت خالد به علي(ع) حمله كند و او را به قتل برساند!!
خالد مردي آدم كش و شرير بود اين مرد در تاريخ زندگي خود از آنچه مردان دنيا به يادگار مي گذراند جز جنگها و قتلهاي فجيع يادگار ديگر از خود نگذاشت .
خالدبن وليد از عواطف و احساسات بشريّت مطلقاً تهي بود فقط مرد رزم بود در آن روزگار كه بت مي پرستيد آلت دست ابوسفيان بود فقط انتظار داشت ويرا به قتل و غارت فرمان بدهد او هم فرمانش را اطاعت كند.
در غزوه احد هم بر سواران لشگر قريش فرمان مي داد ووقتي هم كه مسلمان شد باز هم چشمش شمشيرش را نگاه مي كرد.
از فضايل و علومي كه اصحاب رسول الله بهرهور بودند اين مرد حرفي نياموخته بود علماي حديث از اصحاب پيغمبر عموماً حديثها روايت كردهاند نه تنها مردان بلكه زناني هم كه شرف صحبت پيغمبر را ادراك كرده بودند از پيغمبر اخبار و احاديث فراگرفتند و به ديگران سپردند ولي اين خالدبن وليد حتي يك حديث هم از رسول اكرم روايت نكرده و هيچ كس از اين مرد سخني در معارف و فقه نشنيده بود.
خالدبن وليد كه لقب سيف الله به خود داده بود جز(سيف ) خود هيچ كس و هيچ چيز را نميشناخت خالدبن وليد با خشنودي و رضا و رغبت قبول كرد كه علي(ع) را بكشد.
ابوالحسن ، وصّي رسول الله ، داماد رسول الله ، پدر فرزندان رسول الله را بي جرم و گناه در مسجد رسول الله به خاك و خون بغلطاند.
چرا؟ براي اينكه ابوبكر چنين خواسته و حكومت قريش چنين اقتضا كرده است.
اسماء بنت عميس ،مادر محمّدبن ابي بكر كه ابتدا همسر جعفربن ابي طالب بود از اين توطئه آگاه شد و سخت دست و پا گم كرد.
يا رب ! اين قوم مي خواهند علي را بكشند. آن كس كه مأمور اين كار شده آدم كوچكي نيست. خالدبن وليد است. يك لحظه هم از انجام اين فرمان سرپيچي نخواهد كرد واز هيچ جنايتي هم ابا نخواهد داشت . بايد علي (عليه السلام) را از اين توطئه آگاه ساخت واي به چه ترتيب اگر اولياي امور سر در بياورند كه همسر خليفه اسرار كميته را فاش مي كند قضيّه صورت بسيار بدي به خود خواهد گرفت.
بنابراين از دستش بر نمي آيد كه شخصاً به ديدار اميرالمومنين رود يا جريان را به وي پيغام دهد. و در عين حال نمي توانست بنشيند و تماشا كند كه خالدبن وليد علي را با شمشير از پاي در بياورد.
اسماء كنيز خود را به خلوت خواست و گفت :
همين حالا برميخيزي و به خانه دختر رسول الله (ص) مي روي.
ـ براي چه خانم ؟ آيا پيامي داريد كه به فاطمه زهر (ع) برسانم. ـ نه با فاطمه زهرا كاري ندارم. با شوهرش كار دارم . علي بن ابي طالب (ع) شوهر فاطمه زهرا(س) ، مي شناسيش.
ـ آري خانم ! چطور من ابوالحسن علي(ع) را نمي شناسم؟
اسماء اندكي مكث كرد و آنوقت گفت :
- گوش كن ، من در قرائت يك آيت مقدس از قرآن كريم دچار ترديد شدهام. چون نميدانم قرائت من درست است يا نه علي(ع) حافظ قرآن و قاري و نگهبان قرآن است . او قرائت قرآن را از رسول اكرم آموخته و مي خواهم از زبان او اين آيه را بشنوم و از ترديد و تشويش در بيايم.
كنيز با جنب و جوش مشتاقانهاي گفت : اطاعت مي كنم خانم.
حالا بگوييد ببينم آن آيت شريف كدام آيه است.
اسماء سرش را جلوتر آورد گفت : درست گوش بگير. آنقدر تكرارش كن تابتواني در آنجا بازبگويي.
برو بدر خانه عصمت و طهارت و در بكوب وعلي (ع) را بخواه وقتي از اتاق بدرآمد بي آنكه سخني بگويي اين آيت كريم راتلاوت كن (وَجاءَ رَجُلٌ مَنْ اَقْصَي المْدينَةِ يَسْعي قالَ يا مُوسي اِنَّ اَلمَلَأ يَأتَمِروُنَ بِكَ لِيَقْتلوكَ فَاخرُج اِنّي لَكَ مِنَالنّاصِحينَ). (ماخذ: قصص آيه 20)
مردي از دورترين گوشه شهر دوان وان آمد و گفت اي موسي ملت باهم مشورت ميكنند كه تو را بكشند شهررا ترك كن ، من خير تورا مي خواهم.
دخترك گفت : خوب آن وقت چكار كنم؟
خودش مي داند چگونه قرائت اين آيه را اصلاح كند.
كنيزك چند بار اين آيه را تكرار كرد و به راه افتاد . تا چشمش بر ايوان خانه اميرالمومنين افتاد و گفت خانم اسماء قرائت اين آيه را از شما مي پرسد.
و بعد اين آيه را تلاوت كرد . اميرالمومنين كه بي درنگ معني اين پيام مرموز رادريافته بود لبخندي زد و فرمود : اِنَّ الله يَحوُلُ بَيني وَ بَيْنَهُم.(خدا ميان من و دشمنان من حايل خواهد بود)
- چه يا ابالحسن ؟ چه فرموديد ؟ به خانم بگويم اِنَّ الله يَحوُلُ بَيني وَ بَيْنَهُم .
- آري همين را بگوييد.
سحرگاه مثل هميشه لباسش را پوشيد و به سمت مسجد به راه افتاد.
بايد دانست كه اميرالمومنين (ع) پس از رحلت رسول اكرم (ص) جز به خاطر نماز از خانهاش بدر نمي آيد. قسم خورده بود تا قرآن را جمع آوري نكنم جز براي نماز ردا بدوش نگيرم و پا از خانه بيرون نگذارم .
اميرالمومنين (ع) در صف اول جماعت به نمازايستاد.
« اين نكته را هم بايد بياد داشت كه اقتدا در نماز جمات دليل اعتراف به خلافت امام جماعت نيست زيرا در صدر مذهب اسلام هر چند نفر كه دور هم جمع بودند به هنگام نماز يك نفر را جلو مي انداختند و به وي اقتدا مي كردند. علي(ع) به نماز ايستاد و خالدبن وليد هم پهلوي وي به نماز پرداخت.
همين كه ابوبكر به قرائت فاتحه الكتاب پرداخت از تصميمي كه شب گذشته گرفته بود پشيمان شد. چه نقشه شومي كشيديم .
خالدبن وليد در پايان اين نماز ناگهاني با شمشير به علي(عليه السلام) حمله خواهد آورد.
و چون علي (ع) مطلقاً بي خبر و بي انتظار است در برابر اين حمله خودش را خواهد باخت. و از پاي در خواهد آمد اين حادثه مسجد را آشفته خواهد ساخت.
بني هاشم ،بني عبدالمطلب ، احياناً بني اميّه قبايل انصار و مهاجران ناراضي از حكومت فرصت بسيار مناسبي به چنگ خواهد آورد تا ما بخواهيم خودمان را آماده دفاع سازيم بر سرما حملهور خواهند شد. و اگر به احتمال ضعيفي از چنين فتنه عظيمي جانمان را بدر ببريم مسلماً خلافت را نمي توانيم بدر ببريم.
خدا ابوعبيده را لعنت كند. اين تخم لق را او در دهن ما شكسته و عنوان ترور را از دهان منحوس او درآمده است بي آنكه بداند چه طرح خطرناكي را مي ريزد، گفت علي را بايد كشت. و ما احمق ها هم بي آنكه روي اين پيشنهاد فكر كنيم قبولش كرديم. ابوبكر دارد نماز مي خواند. زبانش حمد و قل هوالله مي خواند ولي دلش مثل سير و سركه مي جوشد.
حواسش سخت پريشان است.
ركعت اول نماز به پايان رسيد ابوبكر براي ركعت دوم برخاست و اين ركعت را هم به ركوع رسانيد.
خدايا چه خواهد شد. بد وقتي به اين فكر افتادم . فرصت از دست؛ و كار از كار گذشته است. نماز رابه بهانه يك عارضه مزاجي قطع كنم و دست خالد را بگيرم و از مسجد ببرم يا با حركت سر، با حركت دست اشارهاش كنم كه دست نگاه بدارد و به علي (عليه السلام) تعرّضي نكند.
اما اين خالد چنان درفكر خودش غرق است كه حركت دست و سر كسي را نمي تواند ببيند. تازه اگر ببيند چه استنباطي از اين لال بازي خواهد كرد.
ابوبكر سر از سجده دوم هم برداشت . حالا دارد تشهد مي خواند به سلام رسيد گفت : السّلام علينا و علي عبادالله الصالحين .
و بعد خاموش شد زيرا بيش از يك كلمه ديگر نمانده بود. اگر آخرين سلام را بدهد. خالدبن وليد كارش را خواهد كرد. به ناچار خاموش ماند اين خاموشي از حدود يك دقيقه و دو دقيقه تجاوز كرد به طوري كه مردم خيال كردند خليفه به يك عارضه ناگهاني دچار شده كه زبانش بند آمده و گرنه مي ديدند كه زنده است.
خاموشي ابوبكر تا حدي طول كشيد كه نماز را خراب كرد. بالاخره پيش از اينكه آخرين سلام را ادا كند به حرف آمد و براينكه روشنتر حرف بزند گفت يا اَباسُليمان لاَتَفْعَل ما اَمَرتُكَ وَاِنْ فَعْلتَ قَتَلتُكَ.
- يا اباسفيان ! فرمان مرا انجام مده و اگر آنچه دستورت دادهام انجام بدهي ترا خواهم كشت!!
پس از اين جمله گفت : السّلام عليكم و رحمه الله و بركاته.
و نماز را تمام كرد.
وقتي نماز تمام شد اميرالمومنين به سمت پهلو برگشت و گفت : - ابوبكر چه دستوري به تو داده بود؟!
خالد چون دريافته بود كه علي مرتضي(ع) درجريان قضيه است خونسردانه گفت :
- دستور داده بود كه وقتي نماز به پايان رسيد با اين شمشير ترا بكشم.
ولي ديديد كه از عقيدهاش برگشت.
- خوب ، اگر از عقيده خود بر نمي گشت ؟
مسلماً ترا كشته بودم.
عليّ مرتضي (ع) با يك جنبش بي امان بند شمشير خالد را گرفت خالد كه خود را قهرمان قريش مي شمرد به تلاش افتاد كه تلافي كند ديد از دستش برنمي آيد. تلاش كرد كه از دست علي در برود، ديد اين اهم مقدورش نيست.
علي با پنجهاي كه گويي از پولاد ساخته شده بود بند شمشير خالد را بگردنش پيچيد و به يك تكان روي فرش مسجد دراز كرد. نفس خالد به شماره افتاده بود. نفس نفس مي زد و چون راه گلويش تقريباً بسته شده بود نمي توانست ناله و استغاثه كند. رنگ چهره اش كبود شده بود چشمانش داشت از كاسه سرش در مي آمد . مردم فرياد و فغان مي كردند . همه التماس ميكردند كه يا اباالحسن دست از جان خالد بردار ولي علي به التماس كسي گوش نمي داد. فقط خالد را زيردست و پايش مي مالاند خليفه مات و مبهوت ميان محرابش ايستاده و از ترس پاك لال شده بود.
بالاخره عمر آمد و گفت يا علي . بحَقَّ مَنْ في القَبراِلاّ اَنْ عَفوَتَ عَن اَبي . سُليمان عمرعلي(ع) را به حق كسي كه در قبر خوابيده قسم داد. عمر مي دانست اين قسم پيش علي خيلي ارزش دارد. تا اسم قبرپيغمبر(ص) به گوش علي رسيد دست از خالد كشيد ولي مردك مدتي بود كه از هوش رفته بود.
پيكر بي حسّ و حال خالدبن وليد را هم چون لاشهاي بدوش كشيدند و از در مسجد بدر بردند.
غوغا آرام گرفته بود . وحشت و هراسي آميخته با سكوت برفضاي مسجد سنگيني مي كرد علي(ع) ايستاده بود و مردم هم ايستاده بوند . ابوبكر سر به زيرافكنده بود . عمر(پيرو سياست خشونت ) در پي وسيلهاي مي گشت تا سياستش را به كار ببرد ولي بهانه كجا بود.
علي(ع) چند لحظه مردم را در اين سكوت وحشت انگيز نگاه داشت تا كمي اعصابش آرام گرفت وبعد به جاي آنكه از ابوبكر مؤاخذه كند رويش را به طرف عمر برگردانيد.
علي مي توانست كه اگر با ابوبكر حرف بزند ، بيدرنگ گريه را سر خواهد داد.
وسياست رقّت قلب را به صحنه خواهد آورد و آنوقت مطابق مقرّرات عمر به (هارت و پورت) خواهد پرداخت بنابراين ترجيح داد كه با عمر حرف بزند و پيش از (هارت و پورت) كه مي خواهد به راه بيندازد به اصطلاح نكش را بچيند.
رويش را به طرف عمر برگردانيد و فرمود:
«پسر صحاك حبشيّه! با تو هستم مي فهمي . افسوس كه پيمان من با خدا و پيامبر خدا شكست پذير نيست وگرنه خيلي زودتر از امروز در مي يافتي كه من ضعيف نيستم. خيلي زود مي فهميديد كه ضعيف و زبوني و ذلّت و بدبختي از آن شماست.»
و بعد بي آنكه سخن بيشتري بگويد يا به انتظار جواب بايستد. بي آنكه ابوبكر را هدف شماتت قرار بدهد و مثل هميشه اشكش را در بياورد راهش را كشيد و مسجد را ترك گفت.
البته اين ماجرا به آساني ها خاموش نشد. در همان روز عباس بن بعدالمطلب و زبيربن عوام و گروهي از اصحاب و عموم بني هاشم شمشيرها را ازغلاف كشيدند كه به مسجد حمله كنند ولي باز هم علي(ع) پيش اين نهضت را گرفت و نگذاشت كار به جاهاي خطرناك بكشد.(منبع: نقل و اقتباس از كتاب معصوم سوم ص140).
السّلامُ عَليكَ يا وَلِيَّ اللهِ، اَنْتَ اوَّلُ مَظلومٍ وَ اوَّلُ مَن غُصِبَ حَقُّهُ ، صَبَرْتَ وَ اَحتَسَبتَ حَتّي اَتيكَ اليقين .(منبع : قسمتي از زيارت پنجم اميرالمومنين)
سلام بر تو اي ولي خدا، تو اول مظلومي و اول كسي كه حقت غصب شد، صبر كردي و آنقدر خودداري كردي تا اينكه به شهادت رسيدي !! |