|
نگارش یافته توسط م. قاسمی
|
|
07 آذر 1386 ساعت 15:21 |
|
نقل شده كه روزي سلمان بخانة حضرت زهرا (ع) آمد ديد كه آنحضرت نشسته نزد آسيابي و جو از براي فرزندان خود آسياب مي كند و دست مباركش مجروح گرديده و پينه كرده و خون بر چوب آسيا روان شده و حضرت امام حسين(ع) در گوشه خانه از گرسنگي گريه و اضطراب مي كند.
سلمان عرض كرد: اي دختر رسول خدا (ص) چرا دستهاي شما از آسياب مجروح شده و پينه كرده است؟ اين فضّه كنيز شما حاضر است چرا اين خدمت را به او واگذار نمي كني و خود را به زحمت مي اندازي ؟ فرمود: حضرت رسول خدا(ص) مرا وصيت كرده است كه خدمت خانه بك روز با فضّه باشد و يك روز با من! ديروز نوبت فضّه بود . سلمان عرض كرد: من بنده آزاد كرده شمايم بفرمائيد كه حضرت حسين(ع) را خاموش كنم يا آسياب را بگردانم؟
حضرت فرمود كه من حسين را بهتر مي توانم تسكين بدهم تو آسياب را بگردان ، چون سلمان مقداري جو آرد كرد و دستاس نمود (در اين هنگام وقت نماز رسيد و صداي اذان بلند شد)
همينكه سلمان صداي اذان را شنيد آماده نماز شد و براي نماز به مسجدرفت پس از اداي نماز آنچه ديده بود براي حضرت اميرالمؤمنين (ع) نقل كرد آنحضرت از شنيدن اين قضّيه گريان شد و بخانه برگشت ولي چيزي نگذشت كه اميرالمؤمنين (ع) با تبّسم به مسجد آمد رسول خدا(ص) از سبب خنده و تبّسم آنحضرت پرسيدند؟ اميرالمؤمنين (ع) گفت:
چون به خانه برگشتم فاطمه (ع) را ديدم كه برپشت خوابيده بود و فرزندم حسين(ع) در روي سينه اش بخواب رفته و آسياب بدون آنكه دستي پيدا باشد برخود مي گرديد!
رسول خدا (ص) تبّسم كرده فرمود: يا علي مگر نمي داني كه خدا را فرشتگاني است كه در روي زمين مي گردند و به محمّد و آل محمّد(ص) تا روز قيامت خدمت مي كنند.(منبع : ترجمه بيت الاحزان ص38).
)
|