|
نگارش یافته توسط م. قاسمی
|
|
07 آذر 1386 ساعت 15:23 |
|
خواجه منصور وزير سلطان طغري مردي بود دانا و لايق و با شخصيت و خداپرست و درستكار ، او در انجام وظايف ديني مراقب كامل داشت معمولاً همه روزه پس از انجام نماز صبح مدتي روي مي نشست و دعاها و ذكرهايي مي خواند پس از آنكه آفتاب طلوع مي كرد جامه وزارت مي پوشيد و به دربار مي رفت.
روزي سلطان طغري وزير را قبل از طلوع آفتاب احضار كرد مأمورين به منزل وي رفتند و او را در حال خواندن دعا ديدند امر پادشاه را ابلاغ كردند ولي وزير به گفته آنان توجهي نكرد و همچنان به خواندن دعاها ادامه داد.
مأمورين بي اعتنايي او را بهانه كرده و به عرض رسانيدند كه وزير نسيت به اوامر پادشاه احترام نكرده و با اين سخن سلطان طغري را يه سختي خشمگين كردند، وزير پس از فراغت سوار شد و به دربار آمد ، به محض ورود، شاه با تندي به وي گفت: چرا دير آمدي ؟
وزير در كمال قوت نفس و آرامش خاطر عرض كرد:
اي پادشاه من ينده خداوندم و چاكر سلطان طغري ، تا از يندگي خدا فارغ نشوم نمي توانم به وظائف چاكري پادشاه قيام نمايم!
گفتار محكم پر از حقيقت وزير، شاه را سخت تحت تاثير قرار داد و ديده اش را اشك آلود كرد و به وزير آفرين گفت و سفارش كرد همواره به اين روش ادامه بده و بندگي خدا را بر چاكري ما مقدّم بدار تا از بركت آن امور كشور همواره بر نظم صحيح استوار بماند(منبع: داستانهاي نماز ص 48)
|