|
نگارش یافته توسط م. قاسمی
|
|
07 آذر 1386 ساعت 15:26 |
|
سه نفر در سفري باهم رفيق شدند يكي از آنها مسلمان و دو نفر ديگر يكي يهودي و ديگري نصراني بود در منزلي ظرف حلوايي براي آنها هديه آورند، چون حلوا براي سه نفر كفايت نميكرد. قرار گذاشتند شب را بخوابند هركدام خواب بهتري ديد دو نفر ديگرسهم حلواي خود را به او هديه بدهند و حلوارا تنها او بخورد لذا شب را هر سه خوابيدند.
شخصي مسلمان چون عادت به نماز اول وقت داشت اول طلوع صبح بيدار شد و نمازش را خواند ديد خيلي گرسنه است با خود گفت من سهميه حلواي خود را مي خورم لذا شروع بخوردن حلوا نمود و هر چند خواست دست بكشد بس حلوا به كام او شيرين بود ممكن نشد تا اينكه تمام حلوا را خورد و خوابيد پس از چند ساعت كه همه بيار شدند يهودي گفت من ديشب، خاب خوبي ديدم گفتند چه خوابي ديدي ؟
گفت خواب ديدم حضرت موسي(ع) براي مناجات به كوه طور ميرود من خواهش كردم تا مرا هم همراه خويش برد از اول شب تا حال در كوه طور مشغول شنيدن سخنان پروردگار بودم كه با موسي بن عمران(ع) داشت مرد نصراني گفت من هم خواب ديدم كه حضرت عيسي (ع) مي خواد به آسمان چهارم برود از او التماس كردم كه مرا به همراه خويش ببرد آن جناب پذيرفت و مراه همراه خود برد و تاكنون در آسمان چهارم با حضرت عيسي (ع) مشغول گردش بودم چه عجائبي ديدم كه زبان از توصيف آن عاجز است !!
مرد مسلمان گفت : خوابهاي شما حقيقت دارد! زيرا من براي نماز صبح كه برخاستم شما را دررختخواب خويش نديدم و چون مي دانستم شما از كوه طور و آسمان چهارم بزودي بر نميگرديد لذا حلوا را خوردم كه ضايع نشود!!
برخيزيد ظرف حلوا را بشوئيد زيرا در سفره هركسي به قدر توان خود بايد خدمت كند من به تنهايي سهم حلواي شما دو نفر را خوردم شما دو نفر هم سهم كاسه مرا بشوئيد كه در حق يكديگر ظلم نكرده باشيم !!(ماخذ : كتاب يكصد و ده حكايت ).
|